خیلی دردناکه ، اینکه مرتب باید خودت رو به دیگری یادآوری کنی تا فراموش نشی . . . !
برسنگ مزارم بنویسید آشفته دلی خفته دراین خلوت خاموش . . .
او زاده ی غم بود که از خاطر دوستان گشت فراموش . . .
می روی و من تحمل می کنم نبودنت را / می مانم و تو فراموش می کنی بودنم را
گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی و گاهی آن قدر منتظرمی مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی . . .
